
من در این کلبه خوشم ... تو در آن اج که هستی خوش باش
من با عشق تو خوشم ... تو به عشق هر که هستی خوش باش

عشق تازه...![]()
حرف تازه...![]()
من و تو شب كه درازه ...![]()
.هيچكي مثل ما نفهميد تو دل اين شب يه رازه...![]()
من يه نيمه از تو بودم . تو يه نيمه از خود من... ![]()
بين ما فاصله افتاده دل تو رو من شكستم... ![]()
بقض نكن كه بقض چشمات شونه مي ندازه تو جونم... ![]()
با خيالت حور مي گيره بند بند استخونم... ![]()
اسم رمزه شب ستاره است...![]()
بودا نا مون تا دوباراست...![]()
.شبا كه دل تنگ جونو نيم... ![]()
ستاره بازي مون بهانست...![]()
وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را
نديدم. معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم. و
درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم و سرانجام
در آن غرق شد

تقديم به کسي که دلش گوشه گير شد همدرد افتاب و سراب و گوير شد دستان من پرنده
پيراهن تورا ميخواست از قفس برهاند اسير شد. قلبم شبيه ماهي مغرور ابشار يکباره
محو سردترين ابگير شد. عمرم گذشت با همه خاطرات تلخ. اما نشد بهم برسيم آه
ديرشد

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم
که صبر کن و گوش به من دار گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب
عادت خو بيست ولي تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم
باشم و آنوقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت
به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست


به من ميگفت :
آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . .
باورم نمي شد . . .
فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . !
سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم
آوازم در غم آسمان در گلویم خشک می شود
فریادی به کوچکی قفسم در شیار این حصار می شکند
پرو بال داشتن ؟ یا عاشق بودن؟ گناهم چیست ؟
**یا شاید آواز خواندن**


سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره
خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون
ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوستت دارم؟ تو هم بگي
دوستم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم
اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال
كنم دل منو با رفتنت نمي شكني
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند...
قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است...
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند...
تارموی توست اما ریشه ی عمر من است...


به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد....
به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد....
به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد....
به دلت بياموز اگه روزي تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکند

نيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است



یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش
تا پای جون .... ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق
من و منم شدم عاشق اون .... اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!!
ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی
همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون




یک شاخه رز! یک شعر! یک لیوان چایی! آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی کاش !
می شد آخرش مال تو بودم ! مثل تمام فیلم های سینمایی! امسال هم تجدید
چشمان تو هستم می بینمت در امتحانات نهایی




یه دروغ ساده اما قصه ی ما رو بهم زد سرنوشتم رو اخر با جدا شدن رقم زد




عشق را وقتي احساس کردم که ديدم : يک کودک آبنبات خودش را در آب شور
دريا مي زد و مي خواست آن را شيرين کند
نه مي توانم خود را از تو پس بگيرم ، نه تو را پس بدهم تو مرا گرفته اي يا من
تورا، نمي دانم. ولی می دانم عاشق همیم

هيچگاه ويتريني نداشتهام؟ تا دلم را در آن به نمايش بگذارم. در قامت يک
فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم. از اين روست که تمام خيابانهاي شهر؟ عشق
مرا ميشناسند حال؟ در قامت يک ديوانه دوستت ميدارم و تمام ديوانههاي شه
ر عشق مرا ميشناسند

در سرزمين من عشق کم بهاست در سرزمين من عشق را به پول سياهي ، به کينه
اي پوشيده در چادر لبخند و به حسرتي پنهان پشت يک قطره اشک مي فروشند در
سرزمين من آدم هايي هستند از جنس سنگ سياه

مرامت را بنازم اي صدف هرگاه دلت از آسمان آبي و درياي پر امواج مي گيرد
دهانت بسته مي گردد دلت پر غصه مي گردد و عشق تو به آن دريا چنان پاك و
چنان خالص كه همچون دُر سفيد و ناب مي گردد و دريا همچنان كف بر لبِ اين
آسمان آبي و ساحل به دنبال افق گردد







اگه ميدونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داشت، اگه ميدونستي
يه بندر وقت رفتن كشتيها چه تنها ميشه ، اگه ميدونستي درخت كاج وقت پر
كشيدن پرندهها چه غمگين ميشه اگه ميدونستي رفتنت چه آتيشي به جونم كشيد
اون وقت اين قدر راحت نميگفتي : خداحافظ








عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم
وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد








هي دلم مي گيرد از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم فريبت
مي دهند دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند و نوري كه تاريكي مي دهد
ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند دلم مي گيرد از سردي چندش
آور دستي كه دستت را مي فشارد و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي
بيند از دوستي كه برايت هديه دو بال براي پريدن مي آورد و بعد پرواز را با منفور
ترين كلمات دنيا معني مي كند گاهي حتي از خودم هم دلم مي گيرد








زندگی واسه ما آدما مثل دفتر ۲۰۰ برگه اولش خوش خط مینویسی و دوست داری
به اخرش برسی وسطاش خسته میشی بد خط مینویسی و هی برگه حروم میکنی
اما اخرش که رسید جا کم میاری حسرت میخوری که چرا برگه هاشو حروم کردی








روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم.. تنهائی را دوست دارم چون بی وفا
نیست.. تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام.. تنهائی رادوست دارم
چون عشق دروغین درآن نیست.. تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست..
تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست وهیچ کس
اشکهایم را نمیبیند.. اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم.. ازتنهائی بیزارم چون
تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی تو مردنم است ..

زندگى عشق است،عشق افسانه نيست آنكه عشق راآفريدديوانه نيست عشق آن
نيست كه كنارش باشى عشق آنست كه بيادش باشى

. زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند. زندگي شيرين است، مثل شيريني
يك روز قشنگ. زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز. زندگي زيبايي
است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز. زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش
اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي
مثل زمان در گذر...
کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسایی
که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی
کنن. این حقیقت زندگیه
چشمان مهربان تو مینویسم حکایت بی انتهای عشق را تا بدانی که محبت وعشق
را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم به پاکی چشمانت قسم که تا ابد دوستت
دارم...



روزي كه عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم، مدتي طول كشيد تا با او آشنا
شدم ، از او خوشم آمده بود ، خواستم به او بگويم براي هميشه در خانهقلب من
بمان اما قبل از اين كه من به او بگويم ، به من گفت آمده ام براي هميشه اينجا
بمانم



پيداست هنوز شقايق نشدي زنداني زندان دقايق نشدي وقتي که مرا از دل خود مي
راني يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ
است که بادرد موافق شده است عاشق نشدي وگر نه مي فهميدي پاييز بهاريست
که عاشق شده است





سکوتم را به باران هدیه کردم" تمام زندگی را گریه کردم" نبودی
در فراق شانه هایت"به هر خاکی رسیدم تکیه کردم"
می گن شیشه عمر آدما اگه خیس بشه عمرشون کم می شه* *
می دونستی چشمات شیشه عمر منه؟
عشق من

وای از دسته بعضی از این خانم ها!!!


اش پروانه ماندن هیچ گاه تاوان نداشت*
دیدگان مست عشق هیچ گاه باران نداشت
کاش اگر دل در هوای یاس ها پرمی کشید
هیچ پروانه ای غم باغ بی باغبان نداشت

فردا اگر ز راه نمي امد ..
من تا ابد در كنار تو مي ماندم ..
من تا ابد ترانه عشقم را ..
در آفتاب عشق تو مي خواندم ..

بهشت هيچ است در برابر گام بر داشتن در كنار تو
در شبي زير نور ماه

بي تو بهتر نباشم ..
بي تو دنيا نمي ارزه ..
اگه محروم از تو باشم ..
زندگي فقط يه فرضه ..

من بي مايه كه باشم كه خريدار تو باشم ..
حيف باشد كه تو يار من و من يار تو باشم ..
تو مگر سايه ي لطفي به سر وقت من آري ..
كه من آن مايه ندارم كه به مقدار تو باشم ..
خويشتن بر تو نبندم كه من از خود نپسندم ..
كه تو هر گز گل من باشي و من خار تو باشم ..

بيني جهان را خود را نبيني ..
تا چند نا دان غافل نشيني ..
نور قديمي شب را برافروز ..
دست كليمي در آستيني ..
بيرون قدم نه از دور آفاق ..
تو بيش ازيني تو بيش ازبيني..


ديروزکه فرياد زدی دوستت دارم گفتم بلندترنمی شنوم...امروزکه آهسته گفتی دوستت ندارم ..گفتم هيس چرا داد ميزنی؟..

به نظر شما دروغ چه رنگي داره
اصلاٌ رنگ داره!!!
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستي خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهاي مان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتواي يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم
هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديديد
تا ديگري از سر جوانمردي
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگي بي ارزشترين کالا بود
ترس نبود،زيبايي نبود
و خوبي هم، شايد
اگر عشق نبود
به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستاني که زخم خورده توست
گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم
اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

پرنده
بيا با هم دوستيمونو تا آخرت كشش بديم قهرها و آشتي هامونو تو ذهنمون جاشون بديم
بيا با هم مثل دو تا بچه كبوترا بش تو سرزمين دوستي ها فقط با هم رفيق باشيم
بهم بگيم تا آخرش مثل دو تا پرنده ايم تو بازي ياي سرنوشت هر دو تامون كم نياريم
بچه ها اين شعر كمه ولي قشنگه اگه ميتونين بهش اضافه كنيد...
یک دقیقه سکوت
یک دقیقه سکوت به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه و ابلهانه باقی ماند...
یک دقیقه سکوت به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شد...
یک دقیقه سکوت به خاطر ستاره ی کوچکی که همیشه در آسمان
پر ستاره و بی انتها تنها ماند...
یک دقیقه سکوت به خاطر همه ی کسانی که به جرم دیگری محاکمه شدند...
یک دقیقه سکوت به خاطر پرنده ی کوچک خوشبختی که هر گاه بر بامی
نشست با سنگ از او پذیرایی کردند...
یک دقیقه سکوت به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشت له شد...
یک دقیقه سکوت به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند...
یک دقیقه سکوت به خاطر همه ی کسانی که فکر می کردند دنیا روزی بهتر خواهد شد...
یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که معتقدند یک روز همه چیز تغییر خواهد کرد...
یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که گمان می کنند زنده بودن زندگانی را کافیست...
یک دقیقه سکوت برای رویاهای شیرین کودکی، که هرگز باز نخواهند گشت...
یک دقیقه سکوت برای صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است...
یک دقیقه سکوت برای ظلمت و تاریکی شب، که با دستان سخاوتمند
سیاهش همه ی تفاوت ها را می پوشاند...
یک دقیقه سکوت برای تمام لحظه های از دست رفته ی عمر..
یک دقیقه سکوت برای کسانی که از فرط مشکلات به جنون می رسند...
یک دقیقه سکوت برای ورق هایی که با نوشته هایی این چنین سیاه می شوند...
یک دقیقه سکوت برای احساساتی که همواره نادیده گرفته می شوند...
یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که احساس وحشت کردم...
یک دقیقه سکوت به احترام تمام کسانی که سکوت کردند...
یک دقیقه سکوت ...
و یک دقیقه سکوت به احترام تمام سکوت هایم...